تبليغاتX
احساس بارونی


شاید آن روز که سهراب نوشت:
تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
باید اینجور نوشت:
هر گلی هم باشد چه شقایق چه گل پیچک و یاس
تا نیاید گل نرگس زندگی دشوار است






نوشته شده به قلم آرزو در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ساعت 15:41 | لینک ثابت |




 











نوشته شده به قلم آرزو در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 16:51 | لینک ثابت |

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد


به جويبار كه در من جاري بود

به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند

به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من

به دسته هاي كلاغان

كه عطر مزرعه هاي شبانه را

براي من به هديه مي آوردند

به مادرم كه در آينه زندگي مي كرد

و شكل پيري من بود

و به زمين كه شهوت تكرار من درون ملتهبش را

از تخمه هاي سبز مي انباشت

سلامي دوباره خواهم داد


مي آيم مي آيم مي آيم

با گيسويم : ادامه بوهاي زير خاك

با چشمهايم : تجربه هاي غليظ تاريكي

با بوته ها كه چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار

مي آيم مي آيم مي آيم


و آستانه پر از عشق مي شود


و من در آستانه به آنها كه دوست


مي دارند
و دختري كه هنوز آنجا

در آستانه پرعشق ايستاده سلامي دوباره خواهم داد

نوشته شده به قلم آرزو در شنبه دوازدهم مرداد 1387 ساعت 20:38 | لینک ثابت |










نوشته شده به قلم آرزو در یکشنبه ششم مرداد 1387 ساعت 17:33 | لینک ثابت |




کاش مي شد قلب ها آباد بود ... کينه و غمها به دست باد بود

کاش مي شد دل فراموشي نداشت ... نم نم باران هم آغوشي نداشت

کاش مي شد کاش هاي زندگي ... گم شوند پشت نقاب بندگي

کاش مي شد کاش ها مهمان شوند ... در ميان غصه ها پنهان شوند

کاش مي شد آسمان غمگين نبود ... رد پاي قهر و کين رنگين نبود

کاش مي شد روي خط زندگي ... با تو باشم تا نهايت سادگي





نوشته شده به قلم آرزو در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 15:54 | لینک ثابت |

نه تو می مانی٬

نه اندوه٬

و نه هیچ یک از مردم این آبادی!

 

به حباب نگران لب یک رود قسم٬

و به کوتاهی آن لحظه شادی٬ که گذشت٬


غصه هم خواهد رفت...

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند.


لحظه ها عریانند٬

به تن لحظه خود٬ جامه اندوه مپوشان هرگز...











نوشته شده به قلم آرزو در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 15:37 | لینک ثابت |
















نوشته شده به قلم آرزو در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 19:18 | لینک ثابت |




من دگر هیچ نخواهم گفت
که سکوت،
بهترین حرف من است
و نگویم حتی
که سکوت
بهترین همره من هست هنوز
من دگر هیچ نگویم هرگز...

آن زمانی که من و عالم پر حرف سکوت
بنشینیم و بگوییم ولی بی گفتن
من نگویم باز هم
گر چه در دل خواهم
که به  بگویم به سکوت
که من عاشق تو ام
که اگر گویم
این سکوت است که می میرد
وای به سخن گفتن من
به همان واژه ای که من گفتم
که نبود جز بهترین واژه ی دنیای ادب

و تو هم هیچ نگو با دل من
تو اگر فکر کنی
که منم همچو سکوت
شکنی گر تو بگویی حتی
بهترین واژه در این عالم زیبای خدا

گر منم همچو سکوت
تو نگو هیچ دگر
که مرا می شکنی







نوشته شده به قلم آرزو در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 15:20 | لینک ثابت |

نوشته شده به قلم آرزو در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 19:55 | لینک ثابت |




زندگي آرام است، مثل آرامش يك خواب بلند.
زندگي شيرين است، مثل شيريني يك روز قشنگ.
زندگي رويايي است، مثل روياي ِيكي كودك ناز.
زندگي زيبايي است، مثل زيبايي يك غنچه ي باز.
زندگي تك تك اين ساعتهاست، زندگي چرخش اين عقربه هاست، زندگي راز دل مادر من. زندگي
پينه ي دست پدر است، زندگي مثل زمان در گذر است...













نوشته شده به قلم آرزو در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 20:56 | لینک ثابت |